تبلیغات
اردوی جهادی - تراکتوری فداکار
چهارشنبه 25 خرداد 1390

تراکتوری فداکار

   نوشته شده توسط: سجاد یعقوبی    نوع مطلب :خاطرات  ،

پی مسجدو کندیم، سنگ نیاز داشتیم. عصر یکی از اهالی گفت: فردا صبح زود تراکتور میارم بریم سنگ بیاریم، مسجده منم میخوام شریک بشم اگر خدا قبول کنه. با خودم گفتم بابا مخلص، دمش گرم. صبح که رفتیم سر کار قبل از ما اونجا بود. تعجب کردم. گفت: کجایید پس، بپرید بالا بریم سنگ بار بزنیم. شاد وخوشحال پریدیم پشت تراکتور. هادی تیز بازی درآورد رفت نشست رو گلگیر و پیروزمندانه به ماکه تو کمپرس ایستاده بودیم خندید. اوایل تو جاده حرکت میکرد بعد پیچید تو کوه بعد کوهو دور زد و بالا رفت. دست انداز اشک هادی رو در آورده بود. تازه فهمیدیم رکب خوردیم. در واقع مارو برد به زمین دیمیش تا سنگهای زمینو برداریم تا زمینش تمیز بشه و راحت تر شخم بزنه.20 دقیقه طول کشد تا رسیدیم. کمپرس سریع پر شد چون شیب کوه زیاد بود نمیشد  سنگینش کنیم. تا میرفت خالی کنه برگرده میشد 40 دقیقه. ماهم حسابی استراحت میکردیم. 

 

f0fqsqk15iyl6gvoyfcl.jpg