تبلیغات
اردوی جهادی - سبزی
پنجشنبه 31 فروردین 1391

سبزی

   نوشته شده توسط: سجاد یعقوبی    نوع مطلب :خاطرات  ،

وسط اردو رفتیم سلطان ابراهیم برای تفریح و زیارت. ناهار و نماز هم چتر شدیم خونه یکی از روستایی ها. داخل اتاق نشسته و منتظر ناهار بودیم. بیرون رو نگاه میکردم که مجتبی با اشاره دست گفت بیا حیاط! بدون اینکه کسی شک کنه رفتم بیرون و دیدم حمزه و مجتبی نشستند و بساط نون و سبزی براهه! طوری صحنه سازی کردند که انگار همه سبزی خورده شده و یک لقمه پر ملات از نون و سبزی تو دست مجتبی بود! حمزه گفت دیر رسیدی و به مجتبی گفت بسته دیگه بده بهش.لقمه رو از دستش قاپیدمو همه رو یک جا خوردم. یهو صدای خندشون رفت هوا! دیر شده بود یاد حرف عیسی افتادم که میگفت این سبزی های کوهی که دست فروشا میفروشند از فلفل تند تره! چشمام آب اومد بزور قورتش دادم و تا شب معده ام درد میکرد