گروه پزشکی
هنوزم هستند
هنوزم هستند کسانی که قبل از نماز صبح بیدار میشدند و دستشویی ها رو می شستند!
اردوی جهادی نوروز 91

سوز
دو سه روزی هوا خیلی سرد شد بچه ها هم عموما لباس گرم نداشتند پی کنی تمام شده بود و آرماتور بندی هم گرممون نمیکرد مجبور شدیم به نوبت کنار آتش بشینیم تا کار ساخت مسجد نخوابه
اردوی جهادی نوروز 91

فداکار
سلامتی بسیجیی که قلم روی بتون گذاشته بود تا دوستش با پتک سنگین بزنه رو قلم وقتی هم که یکی از ضربه ها دستشو داغون کرد بروی خودش نیاورد و دست گذاشت رو دستش و از مسجد دور شد تا رفیقش خجالت نکشه صلوات!

مار در آستین
مرحومه گویا مار در آستینش پرورش داده بود
شادی روح اموات صلوات
قبرستانی در دشت سوسن خوزستان - اردوی جهادی نوروز 91

سگ

شاید حسادت

نمک گیر (6)

هتل
نماز جماعت
مستند ساز
امسال گروه مستند سازی از یکی از شبکه های سیما همراهمان بود! بهر حال باهم ساختیم خدا خیرشون بده زحمت هم می کشیدند ولی اولویت آب گرم حمام با عمرانی هاست! کلا اولویت با اونهاست!
بهر حال امسال عقده گشایی کردیم از سیمای عزت خان!

نمک گیر (5)
اردوی جهادی تابستان پارسال آشپز بود و نمک گیر شد.
نوروز امسال با همسر و دختر و پسرش آمد و صلواتی شد آشپز جهادی ها! فقط نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیده بود که دلستر ها و نوشابه ها و دوغ ها و کنسرو ها باید سالم برگردند تهران! اگر نبودند نفوذی هامون در آشپزخانه و بچه هایی که مردانه باخت در قرعه کشی رو قبول کرده و ساعت 3 نصفه شب پاتک میزدند به انبار ، شاید از نظر دلستر و دوغ و کنسرو در این اردو در مضیقه بودیم!

سنجاب و آفتاب پرست!
نمک گیر (4)
سید علی سعی داشت مدرسه شبانه روزی مرکز بخش رو که ستاد اسکان مسافران نوروزی بود برای اسکان پدر و مادرش هماهنگ کنه!میخواستند مسافرت نوروز رو کنار پسر و عروسشون باشند.
محل اسکان با مدرسه مرکز بخش 40 دقیقه فاصله داشت. بهش گفتم بگو بیاند پیش ما! گفت : بابام حوصله نداره نمی تونه با ما یکجا بمونه، میترسم دو ساعت هم نتونه تحمل کنه!
قبول نکردند مرکز بخش بمونند و آمدند پیش ما! بازنشسته حلال احمر بود صبح میرفت و شب برمیگشت آخر اردو یک آمار خیلی دقیق و جامع از کل اهالی منطقه گرفت! طرح جمع آوری اطلاعات خانوار ها برای اولین بار در این اردو انجام شد.

نمک گیر (3)
بچه لرستان بود ولی سربازیش خوزستان افتاده بود.
خیلی ناراحت بود که بجای رفتن به مرخصی تو تعطیلات عید فرستاده بودنش با ما منطقه محروم! ساعت های اول خیلی رفتار خشکی داشت همه رو از چشم ما میدید شاید با خودش فکر کرده بود اگر ما نبودیم الان لرستان بود. چند باری هم گوش زد کرد که فقط دو روز ماموریت دارم.
راننده کاپرا بود و چون گروه پزشکی کاپرا نیاز داشت، شد همراه پزشکها! بعد از دو روز هم صبح زود وقتی خواب بودیم رفت. با رفتن کاپرا کار گروه پزشکی عملا به روستای محل اسکان محدود شد.
چند ساعت بعد خبر آمد ابراهیم با کاپرا برگشته! علی رغم قولی که به خانوادش تو لرستان داده بود رفت و مرخصیشو لغو و ماموریتش رو تا آخر اردو تمدید کرد. میگفت رفیق نیمه راه نیستم هم راننده بود هم آمپول زن پزشکی ها!

تبلیغات 



